close
تبلیغات در اینترنت
mouse code|mouse code

كد ماوس

امشب دوباره اومدی تا رویاهام رنگی بشه شاید همین خواب عمیق پایان دلتنگی بشه
صفحه اصلی
عضویت
ورود کاربران
تماس با ما
آرشیو
نظرسنجی
چه كسي رو بيشتر از خودتون دست دارين؟







خبرنامه

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
زن ومرد 0 71 yaali
داستان عشق مهران 0 92 yaali
اعلام موجوديت خانمهاي با مرام 0 52 yaali
بنر محرم 0 51 yaali

نوشته شده در : چهارشنبه 15 آبان 1392 |نویسنده : زيباي خفته

نایت اسکین

 

نایت اسکین




بازدید : 37
نظرات ()
نوشته شده در : پنجشنبه 09 آبان 1392 |نویسنده : زيباي خفته

شادی دنیای من((غمگین ترین رمان واقعی))
 
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
 
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

 *****************************************************************




بازدید : 41
نظرات () ♠♠ ادامهـ مطلبـ … ♠♠
نوشته شده در : شنبه 24 اسفند 1392 |نویسنده : زيباي خفته

دوستای وبلاگی من اگه اشکالی نداشته باشه میخوام ازتون کمک بخوام من خیلی دیر میتونم بیام وب واسه همین واسه بهتر شدن وضعیت وبم نیاز به یک مدیر لایق وکاری دارم

میخوام کسی باشه که واسه مدیریت تمام فنون وبلاگ نویسی رو خوب بدونه و یه چیز مهمتر اینکه درس نداشته باشه چون نمیخوام مزاحم درس وزندگیش بشم واسه همین خواهشا

کاری نکنید که بعد واستون مشکل درست کنه و از درس و زندگیتون دورتون کنه

با تشکر